




درد دل روز:
تاکنون در زندگی روز مره هرگاه سخن از آزادی خود و میهن مان به میان آورده ایم با جملاتی چون اول برو یک کار خوب گیر بیار یا اول درست را بخوان تا آدم بزرگی بشی و همه تو را یک انسان بزرگ ببینند تا بعدش سخنت خریدار داشته باشد روبرو گشته ایم اما سوال بزرگ من از آنها که چنین می گویند این است که آیا شما می توانید خود را فقط یک لحظه جای آن فرد زندانی،آن فرد در انتظار چوبه دار یا جای فردی چون مادر ندا بگذارید؟ اگر تا کنون چنین نکرده اید خواهش می کنم که چنین عملی را انجام دهید و سپس به من بگویید که چه چیزی باید در اولویت باشد آیا همچنان گمان می کنید کار خوب یافتن یا درس خواندن آنچه است که در ابتدا باید بدان پرداخت یا اینکه این بار حسی را که من دارم شما نیز دارید من که گمان می کنم حتی اگر شده یک هفته را باید از درس و کار جدا شد و برای آزادی همه ایرانیان و میهن مان کوشش نماییم، ولی می دانم که یک هفته گذاشتن برای ایران با توجه به شناختم از خودمان نا ممکن است چون یک هفته در ذهن ما برای گشت و کذار امکان پذیر است اما برای ایران نه.
حداقل ای کاش می شد در هر سال یک روز را روز ایران می نامیدیم و همه با هم در این روز اقدامی برای آزادی ایران می نمودیم. کاش می شد!
راه ایرانی
در طول یک سال و 3 ماه گذشته از جنبش سبز سخن بسیار گفته شده است در اینجا من به عنوان یک فرد از جامعه ایران می خواهم نظر شخص خودم را در مورد امکان وجودی سبز برانداز بیان نمایم امیدورام که این باعث ناراحتی آن دسته ازهم میهن های گرامیم که خود را جزو سبز برانداز می دانند نشود.
ابتدا بگذارید تعریفی از سبز برانداز را با توجه به مشاهدات خودم در فضای نت و دنیای واقعی بیان کنم سبز برانداز به کسی گفته می شود که برخلاف نظر اقای موسوی خواهان سقوط رژیم و برقراری رژیم جدیدی در ایران است. در بین سبزهای برانداز از هر طیفی دیده می شود از جمهوری خواهان تا پادشاهی خواهان، شاید این اولین نقطه ای است که این دو گروه به نوعی تفاهم هرچند شاید موقت دست یافته اند و پذیرفته اند که سبز باشند.
اما بیان اینکه نقطه حرکت سبز چه بوده و چه می خواهد شاید بتواند در روشن شدن مطلب کمک نماید. سبز به عنوان رنگ انتخاباتی آقای موسوی از سوی وزارت کشور بیان شد و سپس کمپین انتخاباتی آقای موسوی از این رنگ به خوبی در تبلیغاتش استفاده نمود البته سید بودن آقای موسوی نیز باعث شده بود تا آن دسته از مردم که هنوز باورهای مذهبی شان قوی است و هوادار آقا ی موسوی هستند با شور و شوق بیشتری رنگ سبز را که رنگ سیدها می دانند تبلیغ نموده و بدین ترتیب هواداران آقای موسوی شروع به استفاده از آن در پوشش هایشان نمودند و در انتهای نام هر حرکت شان کلمه سبز را می گذاشتند و بدین نحو رنگ سبز دیگر تنها یک معنا داشت یعنی پشتیبانی از آقای موسوی در انتخابات ریاست جمهوری، جمهوری اسلامی و تنها یک خواسته داشت و آن جایگزینی آقای احمدی نژاد با آقای موسوی بود به عبارت دیگر سبزها دیگر نمی خواستند احمدی نژاد را بر روی صندلی ریاست جمهوری ببینند. پس تا بدینجا شروع و خواست سبز مشخص شد اما زمانی که نتایج انتخابات اعلام شد نفر برنده باز آقای احمدی نژاد بیان گردید ولی این از نظر سبزها قابل قبول نبود زیرا آنها بر این باور بودند که رایشان بسیار بیش از آنچه که اعلام شده بوده است و گروه آقای احمدی نژاد در انتخابات تقلب نموده اند بنابراین سبزها برای اعتراض به این نتایج به خیابان آمدند و دست به تظاهرات زدند که اوج آنها در روزهای 25 و 30 خرداد بود و شعار اصلی شان رای ما کجاست بود.
در ابتدای امر کسی صحبت از سبز دیگری نمی نمود و بیشتر روشن فکرهای ما نیز سبز شدند و همه آن را به عنوان پشتیبانی از ملت ایران می نامیدند و کاری به هویت اصلی سبز در این زمان نداشتند و این بیت شعر شاعر بزرگوار مولوی حکایت این دوستان است
هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من
پس از مدتی هرکدام شروع به بیان نظراتشان نمودند و عده ای از سرنگونی رژیم گفتند و بیان این نظر باعث شد تا از سوی عده ای دیگر مورد سوال قرار گیرند که شما چگونه سبزی هستید که بر خلاف صحبت های آقای موسوی سخن می گویید در اینجا بود که هواداران این عده کم کم به ماهیت سبزتوجه نمودند و شروع به ساخت سبز جدیدی نمودند با عنوان سبز بر انداز هرچند که در بین روشنفکران چیزی با عنوان سبز بر انداز بیان نشد اما از سوی آنها رد نیز نشد و روشنفکرانی که سبز شده بودند همچنان سبز ماندند و حتی سخن از تشکیل گروهای سبزی چون سکولارهای سبز و سبزهای دیگر سر دادند و اگر به هوادارن این افراد بگویی که سبز یعنی هواداری از موسوی به شما می گویند نه سبز ما اون سبز نیست اگر پادشاهی خواه باشند می گویند سبز ما سبز شاهزاده است و اگر جمهوری خواه باشند می گویند سبز ما سبز پرچم ایران است البته پادشاهی خواهان نیز این را به کار می برند.
می داینم که سبز روشن با سبز تیره تفاوت دارد و هرکس قادر به تمیز دادن بین آنها است اما تاکنون من کسی را در میان سبزهای برانداز ندیده ام که بیایید و بگوید که سبز آنها از سبز آقای موسوی روشن تر است یا کدرتر، تا بتوانیم اگر جایی با گروهی که ادعای سبز بودن دارند برخورد کردیم تشخیص دهیم که آنها براندازند یا نه، در فضای جامعه جهانی نیز سبز به عنوان نماد پشتیبان های آقای موسوی به شمار می آید و اگرالان دو نفر ایرانی که یکی سبز روشن پوشیده و دیگری سبزی کدرتر به پیش آقای اوباما یا هر دواتمرد یا دولت بانوی خارجی ببرید و از او بپرسید که به نظر شما این افراد با توجه به اینکه ایرانی هستند از چه پشتیبانی می کنند به گمان من این پاسخ را دریافت خواهید کرد که از حرکت مردم ایران، اگر از همان فرد بپرسید خوب حال این مردم ایران که شما می گویید این دو فرد ازآنها پشتیبانی می کنند رهبرشان کیست خواهید شنید آقای موسوی و باز اگر از او بپرسید خوب خواست این سبزها چیست او به شما خواهد گفت که همانطور که آقای موسوی گفته می خواهند احمدی نژاد از پست ریاست جمهوری کنار رود و آقای موسوی که برنده اصلی انتخابات است رییس جمهود این رژیم گردد.
همانگونه که می بینید نه ما توانا به تمیز دادن این دو گروه سبز بر اساس رنگ آنها هستیم ونه در جامعه جهانی کسی بر این باور است که سبزی وجود دارد که می خواهد جمهوری اسلامی نباشد بلکه برای آنها سبز یعنی موسوی و پشتیبانی از او.
براین اساس به نظر من آنها که خود را سبز برانداز می خوانند به نوعی در حال فریب خود هستند چرا که در واقعیت فقط در گفتار و نوشتار آن هم تنها بین ما ایرانی ها وجود دارند و براین پای می فشارم که تنها در گفتارو نوشتار، شما به هیچ گونه از روی رنگ تفاوت آن دو را در نخواهید یافت و جامعه جهانی که به طور کل برایش سبز برانداز تعریف نشده است نه در نوشتارهایشان می بینید و نه در گفتارهایشان.
البته اینها همه نظر من به عنوان یک فرد است که شاید در بعضی زمینه ها دارای کمبود آگاهی باشم و سپاسگزار می شوم که اگر کسی آگاهی بیشتری داشت من را نیز آگاه نماید.
به امید آن روز که اگر جایی گامی اشتباه برداشتیم پای پس کشیده و به راه دگر گام نهیم نه اینکه بر روی اشتباه اصرار ورزیم و تلاش نماییم آن را به هر شکل ممکن توجیه کنیم.
راه ایرانی

یک بار هم که شده سیاست را فدای انسانیت کنید؛
با درود و مهر
عالیجناب ژان پیتر بلاکند
زهرا بهرامی، شهروندِ ایرانی-هلندی که به کشور مادریش -همان کشور متمدنی که به دست حکومتی بیگانه، وحشی و ضد بشری اشغال شده است- آمده بود و مثل بسیاری از ایرانیان معترض به این حکومت در روز عاشورا به خیابان رفته بود، مدت 9 ماه است در زندان به سر می برد، از داشتن وکیل محروم است، به او جرم هایی بسته اند که سی و یک سال است در بیدادگاه های حکومت اسلامی به دگراندیشان، سیاسیون و مردم عامه بسته اند؛ جرم هایی که درست یا غلط بودن آن بی گناهی یا گناهکار بودن انسان زندانی، برای حاکمان اصلا" اهمیت ندارد. زیرا این حکومت تنها به دنبال اجرای حکم است و برای تسریع و توجیح اینگونه اتهامات، جرم حمل پانصد گرم ماده ی مخدر کوکایین را به زهرا بهرامی بسته است.
در حالی که شما می دانید، جرم حمل مواد مخدر هیچ ارتباطی به فعالیت سیاسی یک شهروند ندارد.
از نظر این رژیم هر کس با تفکر ولایت فقیه علی خامنه ای و حکومت اسلامی اختلاف عقیده داشته باشد، ضد آنها و وابسته به احزابی است که به نام وابستگی به آنها جوانان ایرانی را مدت هاست به جوخه های اعدام سپرده اند.
آقای بلاکند! دو چیز را به یاد بیاورید:
- سرنوشت تلخ یک زن ایرانی-کانادایی به نام "زهرا کاظمی" را که در نتیجه ی اهمال و کوتاهی مقامات کانادایی در زندان های حکومت اسلامی حاکم بر ایران کشته شد و سپس پرونده اش را بسته اعلام کردند و هنوز تلاش ها و رایزنی های فرزند زهرا کاظمی برای بازگشایی پرونده و درخواست غرامت بی نتیجه مانده است؛
بی گمان، آن سستی و سکوت مقامات رسمی و کشوری کانادا در قبال جان یک انسان، به عنوان یک افتضاح تاریخی به نام این کشور ثبت خواهد شد.
پرزیدنت بلاکند!
مگر نه این است که حکومت شما فردمدار است و برای تک تک انسان ها ارزش قائل است؟ اینک برای یک هموطن شما خطر اعدام وجود دارد.
به واسطه ی ایرانی بودنمان، به واسطه ی ایرانی بودن زهرا بهرامی به دست این حکومت اشغالگر –که تمامی بندهای اعلامیه ی جهانی حقوق بشر را زیر پا له کرده است- مجرم و گناهکار هستیم، حداقل به خاطر شهروند هلندی بودن زهرا، شما فریاد مظلومیت و بی گناهی این بانوی آزادیخواه را به گوش مقامات اروپایی برسانید.
ما ایرانیان از شما خواهشمندیم، در این زمینه اقدام جدی نمایید؛ سفیر جمهوری اسلامی در آمستردام را احضار کنید، ایران را به دلیل نفی علنی و بیش از حد حقوق بشر از نظر دیپلماتیک و اقتصادی زیر فشار بگذارید؛
بی گمان اقدامات سریع و انسان دوستانه ی شما می تواند از این فاجعه ی ضد بشری جلوگیری کند.
- آقای بلاکند!
اشک های فرزندان معصوم و بی گناه زهرا بهرامی را به یاد آورید؛ حتما خودتان هم فرزند دارید؛ نگذارید کودکان زهرا بی مادر شوند.
نگذارید دختر زهرا بهرامی به سرنوشت دختر زهرا کاظمی گرفتار شود.
نگذارید زهرا بهرامی به سرنوشت زهرا کاظمی گرفتار شود.
با سپاس
تعدادی از مبارزین آزادیخواه ایرانی
30 اگوست 2010
***
Let politics be suprceded by humanity for once at
President Jean Peter Blockend !
Zahra Bahrami,dutch-iranian citizen, who returned to her homeland – that very civilized country way back which is devastated by a uncivilized inhumane government – to endorse protests against government on a day when millions of people are out on streets .she got caught and currently doing time without any right to even retain a lawyer.she is accused of indecent wrong doings which they have been hurling at ordinary people for 31 years for no reasonable reason.offences which nobody is sure of their validity and rightness.they have unfairly accused her of possession of 500 grams of cocaine.
As far as law goes,possesion of drugs has nothing to do with political issues.
In this government’s book ,anybody whose ideas differ from those of Jurisprudent Vilayet
we want you to reconsider two bitter events back in years :
- Undeserved fate of an iranian-canadian woman named Zahra Kazemi who lost her live over negligence of canadian officials in islamic-centered prisons in
- Unquestionably,instability and negligence of Canadian officials would stay an acrimonious thing of no forget to the whole world.
Dear Blackend
It’s manifest that your governorship,unlike ours, is individual-based which esteem each person as a part of a larger unit.
Due to our deep iranian roots,on behalf of Zahra Bahrami,we drastically need you to let the whole world know about her unfair arrest by a vicious wicked government which has turned a blind eye to all international liberal issues only beacause she has stood up for liberty that evry human being is entitled to demand.
We all on beahlf of this freedom-loving activist demand serious action taken against governors . you might summon
Who cant leave behind all the pain her offspring has been through so far ? who can forget about tears they shed days and nights ? you can make their dreams come true.
Dont let what happened to Zahra Kazemi happen to her this time.
A number of Iranian freedom fighters
30 August 2010

گفتگو با بانو شکوه میرزادگی به مناسبت سالگرد آغاز به کار کمیته بین المللی نجات پاسارگاد
سیزدهم شهریور ماه ساعت 20:00
بیانیه کمیته بین المللی نجات پاسارگاد، به مناسبت ششمین سالگشت تاسیس آن
تلاشی بی توقف برای رویارویی با فرهنگ ستیزی و فرهنگ کُشی
بیست و نهم اگوست امسال ششمین سالگشت کمیته بین المللی نجات پاسارگاد فرا می رسد؛ کميته ای که اولين ندای اعتراض سراسری در برابر ویرانگری های میراث فرهنگی و تاریخی در ایران را در جهان بازتاب داد و سپس آغازگر جنبشی فرهنگی شد، در راستای رویارویی با یکی از سخت ترین شیوه های فرهنگ کشی در سرزمینی که نامش در ردیف فرهنگ های انسانی و خردمدار جهانی به نکویی ثبت شده است.
ما، بخشی از روشنفکران، نویسندگان، متخصصین، دانشگاهیان و افراد تحصیل کرده و فرهنگ دوست، در لحظه ای حساس از تاریخ سرزمین مان، در يک واکنش طبيعی و ساده نسبت به آبگیری سد سیوند، که احتمال ويران کردن بخشی از تاريخ و فرهنگ سرزمین مان را داشت، دست به اقدامی زدیم که از وظايف هر انسان متمدنی به شمار می رود. اما، خیلی زود، با درگير شدن مدام در اين ميدان فرهنگي، دریافتیم که نه تنها میراث فرهنگی، تاریخی، طبیعی و فیزیکی ما در خطری روزمره قرار دارد بلکه، به دلیل تسلط تبعیض های مذهبی، قومی، جنسیتی بر سياست های بیشتر ارکان حکومتی، کل فرهنگ ایرانی ما، و به خصوص فرهنگ معنوی ما، که مجموعه ای از داشته های علمی، آموزشی و تربیتی درخشان بشری است، در خطر نابودی قرار گرفته است.
ما دریافتیم که فرهنگ خردمدار، انسانی، مهرآفرین، و شادمان خود را در سرزمین خودمان گم کرده ایم، در حالی که نشانه ها و اثرات روشن آن را در کشورهای پیشرفته ی جهان، درکتابخانه ها، دانشگاه ها، موزه ها و حتی در قوانین اساسی برخی از این کشورها می توانیم ببینیم. آگاهی بر این امر ِ بسیار با اهمیت ما را موظف کرده است تا از يکسو به آگاه سازی مردمان سرزمین مان، که در ارتباط با فرهنگ مان در پشت دیوارهای سنگی سانسور و خفقان آموزشی ـ فرهنگی به سر می برند، اقدام کرده و، از سویی ديگر، به مطلع کردن سازمان های فرهنگی و حقوق بشری جهانی به منظور استفاده از توان آنها برای جلوگیری از ادامه ی فرهنگ کشی در سرزمین مان اقدام کنيم.
وقتی ما کارمان را شروع کردیم تنها انگشت شمار نشریات و سایت هایی وجود داشتند که در ارتباط با مسایل فرهنگی می نوشتند، آن هم بیشتر در ارتباط با بخش شعر و ادبیات و تاریخ بود. و هیچ نهاد غیر دولتی در بیرون و درون ایران نبود که به طور مستقیم با عملکرد دولت و سازمان های مربوط به میراث فرهنگی در ایران درگیر شده و نوشته ها و مطالبی در ارتباط با انواع فرهنگ ستیزی های آن ها ارائه کند. اما اکنون با شادمانی می بینیم که کمتر نشریه و سایتی در داخل و خارج از ایران وجود دارد که بخش عمده ای از مطالب خود را به میراث فرهنگی فیزیکی و معنوی سرزمین مان اختصاص نداده باشد. همچنين شاهد آنیم که عشق و علاقه ی ایرانيان به فرهنگ ایرانی شان آنچنان بالا گرفته که نه تنها در جنبش حق طلبانه و آزادی خواهانه ی اخیر خود را به زیبایی نشان داده است بلکه حتی افرادی را که سال ها در مهمترین ویرانی گری ها، حفاری های غیر قانونی، و خروج اشیای تاریخی به خارج دست داشته اند وادار به تحسین متظاهرانه ی فرهنگ سرزمین مان کرده است.
تردیدی نیست که این همه نه تنها نشاندهنده ی پیروزی يکايک افرادی است که در سراسر جهان در این جنبش فرهنگی شرکت داشته اند، بلکه ناتوانی کسانی را نيز به نمایش می گذارد که دریافته اند ديگر امکان گذشتن از بحران های اقتصادی، اجتماعی، و حتی سیاسی کنونی را، بدون توجه به فرهنگ سرزمین مان و بدون توسل به عشق طبیعی مردمان ایران به سرزمین شان، ندارند.
در عین حال، ما کوشندگان فرهنگی، فعال در کمیته ی بین المللی نجات و بنیاد میراث پاسارگاد، که تلاشی بی وقفه را برای رویارویی با فرهنگ کشی و فرهنگ ستیزی بر عهده گرفته ایم، بر اين باوريم که، در این لحظه از تاریخ سرزمین مان، و بويژه برای برون شد از این انزوا و بزنگاه هراس انگیری که سرزمین ما را گرفتار خود کرده است، و برای رسیدن و همگام شدن با مردمان سرزمین های پیشرفته جهان، هیچ راه حلی جز به روز کردن فرهنگ ایرانی مان وجود ندارد؛ فرهنگی که به خاطر رنگارنگی و زمینی بودنش از هر نشانه ی تبعیضی به دور است و در آن احترام به کرامت انسان، با هر نوع مذهب و مرام و عقیده، همانگونه می تواند بستری عملی را برای گذار از بحران هويتی مان فراهم کند که توصیه های اعلامیه ی حقوق بشر آن را لازم شمرده است.
کميته ی نجات پاسارگاد مثل همیشه برای گسترش فرهنگ ایرانی مان، به طور کلی، و حفظ و نجات ميراث های فرهنگی و طبیعی مربوط به آن، بويژه، دست ياری به سوی شما فرهنگ دوستان، در هر کجای جهان که هستید، دراز می کند.
لطفا با ما همراه و همگام شويد
با مهر و احترام
شکوه میرزادگی
از سوی کمیته بین المللی نجات پاسارگاد
آگوست 2010
کميته بين المللی نجات پاسارگاد
www.savepasargad.com
سراب در بین عامه مردم به حوضچه آبی گفته می شود که بر اثر انعکاس نور در بیابان یا کویر دیده می شود اما زمانی که به آن نقطه می رسیم هیچ اثری از آب نمی توانیم بیابیم اما در اینجا من می خواهم سراب دیگری را بیان کنم که شاید بهتر باشد بگویم می خواهم نامی از یک فرد بیاورم که در ذهن من و بسیاری که چون من می اندیشند او اکنون یک قهرمان، یک سمبل مبارزه با ستم شناخته می شود سراب نام مستعار دختری ایرانی بود که در دبی زندگی می کرد او یک روز با تلویزیون کانال یک تماس گرفت درست آن روزها که نام جنبش ملی ما هستیم را در هر کجا می توانست شنید او از داستان خود گفت، داستانی که حکایت بسیاری از دختران ایران ما، آری داستان خواهرهای ماست او از مورد معامله قرار گرفتن دختران ایرانی در دبی گفت او علی رغم اینکه خود یکی از آن دختران بود با شهامت کامل برخاست و در برابر این ظلم که شاید بسیاری از ما را اگر جای او بودیم به سکوت وا می داشت فریاد زد از پشت پرده های این معاملات گفت از تاریخ انجامشان می گفت و من که از تلویزیون به او گوش فرا می دادم را سرشار از غم نمود. اما آن لحظه حتی به بزرگی کار او فکر نکردم و تنها غمگین و اندوهناک گشتم که در آن نه سودی برای سراب و امثال سراب ها بود و نه سودی برای خود من، من نتوانستم چون او به خود این جسارت را بدهم که کمر از زیر بار ظلم راست کرده و با او فریاد بزنم ما هستیم و برای رهایی او و دیگر خواهرهایم از این وضع نکبت بار کوششی نمایم.
دیروز در صحبت با یکی از دوست هایم نام او به ناگاه به وسط آ»د حس عجیبی سراپایم را فرا گرفت باز همان حس غم و اندوه اما این بار نه به این علت که بزرگی کارش را درک نکرده ام بلکه بر عکس برای این بود که بزرگی کارش را چرا اینقدر دیر دریافتم امروز من سخت دلتنگ صدای او هستم تا بیاید باز بر روی خط تلویزیون و سخن بگوید تا من نیز اکنون که جسارت بیشتری یافته ام همراه با این قهرمان فریاد بزنم ما هستیم، گویا سراب بخشی از وجودم گشته که شنیدن نامش حال مرا چنین دگرگون می کند. من امروز از سراب خبری ندارم نمی دانم هنوز زنده است یا نه، نمی دانم از آن وضعیت اسفبار رهایی یافته یا نه شاید هم چندان لازم نباشد که بدانم چرا که اینک چیزهای بیشتری را می دانم که سودشان برای سراب و امثال او از دانستن اینکه سراب در چه وضعی است بیشتر است که بخشی از این دانسته ها را مدیون سراب هستم اینک می دانم که همچنان خواهرانم این دختران ایران زمین طعمه این نامردی های زمانه می شوند نامردی هایی که توسط رژیم خونخواری بر آنها روا داشته می شود و آنها را در چنگ مرد های نامرد کشورهای دیگر می اندازد می دانم که می توان در بدترین شرایط هم بر علیه بیداد برپاخاست و اینک من نیز فزیاد می زنم ما هستیم شاید اثری در فرد بی اثری چون گذشته خود داشته باشم.
سراب جان نمی دانم شاید روزی این نوشته به دست تو نیز برسد اگر رسید بدان که من و امثال من به تو و امثال تو بیش از این بدهکاریم و نوشتن از شما برای من افتخاری است چرا که شما را بسان بزرگترین قهرمان های تاریخ این مرزو بوم می دانم و شایسته ستایش.
با آرزوی بهترین ها برای سراب و همه فرزندهای ایران زمین.
راه ایرانی
امروز می خواهم برای لحظاتی خودم را جای کسی یا چیزی بگذارم که به او دانا و توانا بر همه امور می گوییم شاید بد نباشد پس از این همه که در روز و شب از خدا کمک می طلبیم و یاری از او می خواهیم فقط یکبار خود را جای او بگذاریم تا ببینیم آیا ما اگر خدا بودیم جواب این بندگان را چگونه می دادیم. من امروز می خواهم خود را جای خدا در حالی بگذارم که می دانم بسیاری در این یک سال اخیر دست به دامن خدا و مردان خدا شده اند تا به نحوی آنان را از این ظلم رهایی بخشند.
یادم می آید سالها پیش زمانی که در اروپا مردانی با نام من حکمفرمایی می کردند بر دستانم و بر پاهایم زنجیرهای بس سنگین و محکمی بسته بودند آنچنان بسته بودند که نمی توانستم از روی صندلی خود بر خیزم اما گوش هایم صدای مردمان را می شنید که از من یاری می خواستند اما چه می توانستم بکنم چرا که این زنجیرها امتدادشان به کلیساها می رسید و در آنجا آن افرادی که با نام من بر مردم ظلم می کردند تلاش می نمودند از سفت و سالم بودن زنجیرها مطمین شوند و مانع هر گونه تلاش من برای انجام حرکتی که باعث بیداری و آگاهی مردم از اینکه اینان نه مردان من که مردان زر و زور هستند، می شدند. پیش خود می اندیشیدم که چگونه به این مردمان بفهمانم که بیش از آنکه من بتوانم به یاری آنها بروم انها باید به یاری من بیایند و من را از بند این زنجیرها رهایی بخشند ولی هیچ راهی نیافتم اما خوب از قدیم گفتند در نا امیدی بسی امید است بنابراین نا امید نگشتم و در انتظار نشستم تا شاید راهی پیدا شود پس از سال ها آنان راه را یافتند آری آنا ن فهمیدند که تنها راه مبارزه با این افراد داشتن آگاهی و دانش است و آنها رو به سوی دانشمندان و روشنفکران خود نمودند و از رهنمود های آنان استفاده کردند آری با آن رهنمودها اره ای ساختند و با آن زنجیرهای دست و پایم را بریدند نام آن اره سکولاریسم بود هنوزم که هنوزه از آن اره به خوبی محافظت می نمایند تا مبادا دگر بار کسی در کشورشان بتواند بر دست و پای من زنجیر زند و به نام من حکمرانی کند و من در پاداش این کمک شان به من برایشان برکت فرستادم و راه را برای پیشرفت جوامع شان هموار ساختم.
اینک باز در نقطه ای دیگر بر دست و پایم زنجیر زده اند زنجیری که گویا از زنجیر قبلی محکم تر و سفت تر است زیرا که اینک به بیش از 1400 سال می رسد که من نتوانسته ام از این زنجیرها که امتدادشان به مساجد می رسد رهایی یابم و جالب تر آنکه این بار مردم باز از من کمک می خواهند ولی این بار یک تفاوت عمده بین این مردم و آن مردم هست چرا که هر بار که می خواهند کاری نمایند به جای آنکه بروند سراغ دانشمندان و روشنفکران اره ساز به سراغ همان کسانی می روند و به همانان نامه می دهند که با نام من خونشان را در شیشه نموده اند و هر بار کسی می آید و با گفتن اینکه بگویید الله اکبر نویدشان می دهد بی آنکه این مردمان درک کنند که اینان نیز به همان اره سکولاریسم شاید از جنس بهترش نیاز دارند تا بتوانند در ابتدا به من یاری رسانند و من را از شر این زنجیرها آزاد سازند تا من نیز به آنان یاری رسانم و راه پیشرفت را برای آنان نیز هموار سازم.
راه ایرانی