بر سر این جامعه چه آمده است که اکنون چه آنان که از ابتدای انقلاب با آن بوده اند و تمام جنایات رفته بر این مردم را دیده اند و چه آن جوانانی که پس از انقلاب به دنیا امده اند ولی شرح وقایع را از خواهر و بردار بزرگنر خود یا از والدینشان شنیده اند به دنبال همانان راه اقتاده اند که در سال 2547 ایرانی
من نمی خواهم در این مقاله به چرایی این همراهی بپردازم یا در مورد درست یا نادرست بودنش سخن بگویم من می خواهم درد دل خود را در این نوشته بنویسم تا اگر کسی دردی همچون درد دل من داشت آن را بخواند و شاید بتواند دلیل این امر را به من بگوید یادم است سال ها پیش زمانی که نوجوان بودم در مورد انقلاب با خواهرم صحبت می کردم و او از همکلاسیش می گفت که در سال اخر دبیرستان او را به اتهام پشتیبانی ارمجاهدین دستگیر نمودند ولی این دانش آموز نخبه در زندان هم دست از خواندن بر نداشت و توانست در کنکور آن سال رتبه بسیار خوبی را به دست آورد اما آنچه نصیب این دانش آموز گشت چیزی نبود جز چوبه دار، شاید این اولین نقطه ای بود که من را از این رژیم متنفر ساخت بعدها که بزرگتر شدم و به تماشای تلویزیون های به قول آخوندها برانداز و به پندار من
امروز باز اینان به محض اعتصاب یک زندانی فریاد وا اسلامشان بپاست و می گویند روزه سیاسی بگیرید و متاسفانه می بینم که سخن این افراد با آنچنان زرق و برقی در این سوی و آن سوی جهان بیان می شود که گویی اینان تنها طلایه داران راستین دموکراسی در ایرانند شاید روزی بیاید که ما از پشت پرده این ماجراها باخبر گردیم که امیدوارم آن روز آنقدر دور نباشد که عمر نسل من نیز به پایان رسد.
متاسفنه من چنان نویسنده زبردستی چون بسیاری از شما نیستم تا بتوانم وقایع را چنان که باید وصف نمایم اما امیدوارم که این اندک نوشته باعث گردد اگر شما پاسخی برای سوالاتی که در ذهنم است و در پایین می نگارم با من در میان بگذارید
من امروز تنها از خود این سوال ها را می پرسم 1- چگونه امکان دارد یک فرد در رده بالای یک حکومت از یک نسل کشی حداقل با خبر باشد و ساکت بنشیند 2-فرض محال که در آن زمان این فرد از ان وقایع باخبر نبوده
راه ایرانی















